نمیدونم از کجا پیداش شد گفت هم گروهیت هستم و میخوام باهات آشتا بشم.گفتم خب باشه آشنا بشیم.
اما اصلن حوصله ی آشنایی اولیه رو نداشتم شروع کرد از دهه شصت و کارتون هاش و چیزای خوب برای یادآوری منم دوست داشتم.
گفتم خب حالا از خودت بگو شغل و تحصیلاتش رو گفت من تحصیلاتم رو گفتم اما در مورد شغلم چیزی نگفتم.نه عکس داشت نه ازش عکس خواستم اونم ازم عکس نخواست گفت فردا خود واقعیمون رو ببینیم.منم از هیجان بدم نمیومد گفتم باشه.
بعد ۲سال این فرصت خوبی بود خوشبین نبودم چون دیگه نه ذوق قبل رو داشتم نه حسی اما دلم یه هیجان میخواست.
گفتم فکر کن فردا یه پیرزن بیشنه روبروم کلی میخندم اون گفت نکنه تو یه باند باشی گفتم مگه تو چی داری که بدرد یه باند بزرگ بخوری .
شماره گذاشت گفتم نه شماره ات باشه اینجا از همین فضای مزخرف مجازی پیام بده گفت یه کافه بگو بریم گفتم من بعد اینکه کارم تعطیل بشه بیا فلان کافه گفت باشه منم یکساعت زودتر حرکت میکنم که به موقع برسم.
گفتم باشه.
اون هیجان داشت من نه و این برای من عجیب بود .
یاد دو سال پیش افتادم که با چه شور و شوقی منتظر بودم بببنمش لحظه شماری میکردم قلبم تند تند میزد صداشو میشنیدم قلبم میخواست از جا دربیاد برای پوشیدن لباس هر دومون وسواس به خرج میدادیم چی بپوشیم ؟چطور آرایش کنم چه لاکی بزنم.
اما بعد دو سال یه قرار دیگه میرفتم مهم نبود چی میپوشم لاک ناخنم گوشه هاش پریده بود مهم نبود.
به آدم چطور میمیره ؟باور کنید مرد فقط به کفن پوش شدن نیست گاهی جوری میمیری که نفس میکشی راه میری حرف میزنی اما حس نمیکنی این مرد خیلی دردناک تر از مردن و خاک شدنه.
و فردا رسد و پیام صبح بخیر فرستاد پیام رو دیدم خنده ای تلخ که دیگه گفتن صبح بخیر ها هم مسخره است.سه ساعت بعد گفتم صبحت بخیر دارم میرم سرکار و دیگه اومدم بیرون تند تند پیام میداد هیچ اصراری نداشتم جواب بدم اصلن مهم نبود چه پیامی داده.
بعد دو ساعت که سرم خلوت شد جوابش رو دادم آدرس کافه رو میخواست براش لوکیشن کافه رو فرستادم گفتم من ساعت ۶ اونجام.
گفت منم سر ساعت خودمو میرسونم گفتم باشه.
چند ساعت بعد یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم ساعت پنج و نیم و اون چندتا پیام داده که حرکت کردم راستش جدیش نگرفتم.
گفتم الکی میگی برام فیلم جاده رو فرستاد
دیدم گفتم خب باشه.
گفت من تا نیم ساعت دیگه میرسم جلو کافه گفتم باشه منم قدم زنان میام چون نزدیک محل کارمه.
کارم تموم شد و حرکت کردم
پیام فرستاد خب ما تو کافه چطور همدیگه رو بشناسیم عکس همدیگه رو ندیدیم گفتم عکسمون رو بفرستیم گفت نههه ..گفتم چیه نکنه خیلی زشتی گفت نه خیلی اما قشنگ هم نیستم.
من گفتم میخوای عکسمو بفرستم گفت نه بزار واقعیت رو ببینم گفتم پس من تو کافه اومدی من شال سبز دارم با مانتو صدری رنگ.
تکرار کرد.شال سبز .مانتو صدری.
حرکت کردم سمت کافه که پیام فرستلد من جلو کافه ام گفتم امکان نداره از جلو کافه عکس گرفت گفتم خییلی جالبه که سر موقع رسبدی من یه ربع دیگه اونجام.
گفت بیرون کافه منتظر باشم یا داخل
گفتم فرفی نمیکنه گفت پس بیرون می مونم بیای چشمام به کجا باشه به سر کوچه یا انتهای این کوچه گفتم من از سر کوچه میام.
گفت باشه منتظرم.
رسیدم به سر کوچه ایستادم یه نگاه از اول تا انتهای کوچه رو انداختم کلی ماشین پارک بود اما یه نفر از دور پیدا بود کنار تیر برق
خودمو تو شیشه مغازه روبرو دیدم خندیدم تو دلم گفتم خب میریم که یه روز فانی داشته باشیم بخندیم.
یه درصد هم نمیخواستم موضوع رو جدی بگیرم.