از روزی که تو این صفحه اومدم و نوشتم دوسال میگذره و درست مهرماه بود مثل الان که ۲۷مهز ماه سال ۱۴۰۴ گاهی بعضی اتفاقات باعث میشه رشد کنی شاید اتفاق خوشایندی نباشه اما تجربه ای درون اتفاق هست که تو رو آگاه تر میکنه.وقتی نوشته هامو میخوندم متوجه شدم چقدر حساس و شکننده بودم دلم میسوزه برای اون دخترک معصوم دل نازک که الان براش این چیزا مسخره است.بعد ۴۰ سالگی همه چیز جور دیگه ای میشه اگه زندگی از ۴۰ سالگی شروع میشد بهتر بود چون دیگه چیزی نمیتونه اذیتت کنه دیگه کسی نمیتونه بشکنت یا وابسته ات کنه حتی مشکلات زندگی هم برات راحت بنظر میاد چون بدترین ها رو پشت سر گذاشتی و پذیرفتی زندگی همینه.و من چقدر الکی خودمو اذیت میکردم برای از دست دادن آدمها خب رفتن که رفتن چقدر گریه و چقدر ناراحتی...۴۰ سالگی سن جالبیه.✌️
حدود یک سال و چندماه از روزهایی که به سختی سپری شد میگذره نه اینکه روزهای سخت تر از این نداشتم چرا داشتم بدتر و دشوارتر اما امیدم به روزهای بهتر بود اینکه روزی کسی وارد دنیای تنهایی من میشود که حالم با او خوب است اون روزها اومد
و کسی پاش رو تو تنهاییم گذاشت
حس خوبی بود داشتنش.
نمیدونم شاید خواستم با حضورش دلتنگی ها رو از یاد ببرم اما وجودش رو تو روزهای تلخم دوست داشتم برای من مسکن خوبی بود کم کم حس کردم دوستش دارم بعد مدتی در عین ناباوری رفت تا تمام امید و دیدگاه خوش بینانه ی منو با خودش ببره و الان جایی از زندگیم قرار گرفتم که نه دلتنگ میشم نه عاشق نه احساساتی....و من تغییر کردم میگن بزرگ شدی میدونی تعریفشون از بزرگی چیه که نسبت به همه چیز بی تفاوت باشی.بزرگ شدن خوب نیست.اما این آدما تو رو مچاله میکنن بعد میگن بزرگ شدی.نمیخواستم بزرگ بشم.من همون کودک خوش باورم رو دوست داشتم.
چقدر اذیت شدم که دیگه چیزی اذیتم نمیکنه غرورم له شد عشقم نادیده گرفته شد دلتنگی هام به مسخره گرفته شد اینا اسمش بزرگ شدن نیست کشتن یه آدمه.
و من یکسال و چند ماهه که مردم...
کسی دلتنگت نمیشه
حتی کسانی که حاضری براشون بمیری
حتی عزیزتر از جانت
تنهایی لحظاتی خفقان آور میشه که منتظری
منتظر یه سلام
منتظر یه پیام
انتظاری کشنده
زمینت میزنه
مریضت میکنه
از آدمها دلگیرم
از همه ی کسانی که خیلی دوستشان دارم
تنهاتر از این ممکن نبود!!
بین این همه دوست داشتن!من کجای ذهن شما بودم؟!
سلام بر آنانی که قلبشان در سینه ی دیگری میتپد...
میخواهم پرت شوم جایی دور،دره ای ، دشتی یا زمانی که خوابهایم آشفته نباشن یا رویاهایم میان حقیقت قدم بزنن.
آه که چقدر خسته ام از آرزوهایم
دلم میخواهد از جایی سقوط کنم و هیچ وقت به زمین نرسم آخ که چقدر از شما آدمها دلم گرفته.
شب آرزو های زیادی بیدار بودم و دلگرم بودم شاید روزی دستم به آرزوهایم برسد.
چند سالی هست به این شب و آرزوهام میخندم حتی گریه هم نمیکنم تاریخشون گذشته .
خدایی که هستی یا نیستی ببین من هستم اگه تو هستی بگو کجایی اگه نیستی بیا تا پیدات کنم تا بسازمت و گوشه ی اتاقم بزارمت تو به من خیره شوی و من به تو که سخت دلم گرفته
قلبم زیر این همه دویدن ها و نرسیدنها جوری فشرده میشه که نفسم بالا نمیاد کاش همون لحظه بایستی و این داستانی که امید داشتم روزی زیبا تموم میشه با همین تلخی ها تمومش کنی.