بوم خیال

بوم خیال

هنری.ادبی
بوم خیال

بوم خیال

هنری.ادبی

به قول امروزیا :دیت یا همون قرار دهه شصت

نمیدونم از کجا پیداش شد گفت هم گروهیت هستم و میخوام باهات آشتا بشم.گفتم خب باشه آشنا بشیم.

اما اصلن حوصله ی آشنایی اولیه رو نداشتم شروع کرد از دهه شصت و کارتون هاش و چیزای خوب برای یادآوری منم دوست داشتم.

گفتم خب حالا از خودت بگو شغل و تحصیلاتش رو گفت من تحصیلاتم رو گفتم اما در مورد شغلم چیزی نگفتم.نه عکس داشت نه ازش عکس خواستم اونم ازم عکس نخواست گفت فردا خود واقعیمون رو ببینیم.منم از هیجان بدم نمیومد گفتم باشه.

بعد ۲سال این فرصت خوبی بود خوشبین نبودم چون دیگه نه ذوق قبل رو داشتم نه حسی اما دلم یه هیجان میخواست.

گفتم فکر کن فردا یه پیرزن بیشنه روبروم کلی میخندم اون گفت نکنه تو یه باند باشی گفتم مگه تو چی داری که بدرد یه باند بزرگ بخوری .

شماره گذاشت گفتم نه شماره ات باشه اینجا از همین فضای مزخرف مجازی پیام بده گفت یه کافه بگو بریم گفتم من بعد اینکه کارم تعطیل بشه بیا فلان کافه گفت باشه منم یکساعت زودتر حرکت میکنم که به موقع برسم.

گفتم باشه.

اون هیجان داشت من نه و این برای من عجیب بود .

یاد دو سال پیش افتادم که با چه شور و شوقی منتظر بودم بببنمش لحظه شماری میکردم قلبم تند تند میزد صداشو میشنیدم قلبم میخواست از جا دربیاد برای پوشیدن لباس هر دومون وسواس به خرج میدادیم چی بپوشیم ؟چطور آرایش کنم چه لاکی بزنم.

اما بعد دو سال یه قرار دیگه میرفتم مهم نبود چی میپوشم لاک ناخنم گوشه هاش پریده بود مهم نبود‌.

به آدم چطور میمیره ؟باور کنید مرد فقط به کفن پوش شدن نیست گاهی جوری میمیری که نفس میکشی راه میری حرف میزنی اما حس نمیکنی این مرد خیلی دردناک تر از مردن و خاک شدنه.

و فردا رسد و پیام صبح بخیر فرستاد پیام رو دیدم خنده ای تلخ که دیگه گفتن صبح بخیر ها هم مسخره است.سه ساعت بعد گفتم صبحت بخیر دارم میرم سرکار و دیگه اومدم بیرون تند تند پیام میداد هیچ اصراری نداشتم جواب بدم اصلن مهم نبود چه پیامی داده.

بعد دو ساعت که سرم خلوت شد جوابش رو دادم آدرس کافه رو میخواست براش لوکیشن کافه رو فرستادم گفتم من ساعت ۶ اونجام.

گفت منم سر ساعت خودمو میرسونم گفتم باشه.

چند ساعت بعد یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم ساعت پنج و نیم و اون چندتا پیام داده که حرکت کردم راستش جدیش نگرفتم.

گفتم الکی میگی برام فیلم جاده رو فرستاد

دیدم گفتم خب باشه.

گفت من تا نیم ساعت دیگه میرسم جلو کافه گفتم باشه منم قدم زنان میام چون نزدیک محل کارمه.

کارم تموم شد و حرکت کردم

پیام فرستاد خب ما تو کافه چطور همدیگه رو بشناسیم عکس همدیگه رو ندیدیم گفتم عکسمون رو بفرستیم گفت نههه ..گفتم چیه نکنه خیلی زشتی گفت نه خیلی اما قشنگ هم نیستم.

من گفتم میخوای عکسمو بفرستم گفت نه بزار واقعیت رو ببینم گفتم پس من تو کافه اومدی من شال سبز دارم با مانتو صدری رنگ.

تکرار کرد.شال سبز .مانتو صدری.

حرکت کردم سمت کافه که پیام فرستلد من جلو کافه ام گفتم امکان نداره از جلو کافه عکس گرفت گفتم خییلی جالبه که سر موقع رسبدی من یه ربع دیگه اونجام.

گفت بیرون کافه منتظر باشم یا داخل

گفتم فرفی نمیکنه گفت پس بیرون می مونم بیای چشمام به کجا باشه به سر کوچه یا انتهای این کوچه گفتم من از سر کوچه میام.

گفت باشه منتظرم.

رسیدم به سر کوچه ایستادم یه نگاه از اول تا انتهای کوچه رو انداختم کلی ماشین پارک بود اما یه نفر از دور پیدا بود کنار تیر برق 

خودمو تو شیشه مغازه روبرو دیدم خندیدم تو دلم گفتم خب میریم که یه روز فانی داشته باشیم بخندیم.

یه درصد هم نمیخواستم موضوع رو جدی بگیرم.


بی حسی

حدود یک سال و چندماه از روزهایی که به سختی سپری شد میگذره نه اینکه  روزهای سخت تر از این نداشتم چرا داشتم بدتر و دشوارتر اما امیدم به روزهای بهتر بود اینکه روزی کسی وارد دنیای تنهایی من میشود که حالم با او خوب است اون روزها اومد

و کسی پاش رو تو تنهاییم گذاشت 

 حس خوبی بود داشتنش.

 نمیدونم شاید خواستم با حضورش دلتنگی ها رو از یاد ببرم اما وجودش رو تو روزهای تلخم دوست داشتم برای من مسکن خوبی بود کم کم حس کردم دوستش دارم بعد مدتی در عین ناباوری رفت تا تمام امید و دیدگاه خوش بینانه ی منو با خودش ببره و الان جایی از زندگیم قرار گرفتم که نه دلتنگ میشم نه عاشق نه احساساتی....و من تغییر کردم  میگن بزرگ شدی میدونی تعریفشون از بزرگی چیه که نسبت به همه چیز بی تفاوت باشی.بزرگ شدن خوب نیست.اما این آدما تو  رو مچاله میکنن بعد میگن بزرگ شدی.نمیخواستم بزرگ بشم.من همون کودک خوش باورم رو دوست داشتم.

چقدر اذیت شدم که دیگه چیزی اذیتم نمیکنه غرورم له شد عشقم نادیده گرفته شد دلتنگی هام به مسخره گرفته شد اینا اسمش بزرگ شدن نیست کشتن یه آدمه.

و من یکسال و چند ماهه که  مردم...

انتهای شب

کسی دلتنگت نمیشه 

حتی کسانی که حاضری براشون بمیری

حتی عزیزتر از جانت

تنهایی لحظاتی خفقان آور میشه که منتظری 

منتظر یه سلام

منتظر یه پیام

انتظاری کشنده 

زمینت میزنه 

مریضت میکنه

 از آدمها دلگیرم

از همه ی کسانی که خیلی دوستشان دارم

تنهاتر از این ممکن نبود!!

بین این همه دوست داشتن!من کجای ذهن شما بودم؟!








قلب

سلام بر آنانی که قلبشان در سینه ی دیگری میتپد...

بدون عنوان

میخواهم پرت شوم جایی دور،دره ای ، دشتی یا زمانی که خوابهایم آشفته نباشن یا رویاهایم میان حقیقت قدم بزنن.
آه که چقدر خسته ام از آرزوهایم
 دلم میخواهد از جایی سقوط کنم و هیچ وقت به زمین نرسم آخ که چقدر از شما آدمها دلم گرفته.

شب آرزو های زیادی بیدار بودم و دلگرم بودم شاید روزی دستم به آرزوهایم برسد.
 چند سالی هست به این شب و آرزوهام میخندم حتی گریه هم نمیکنم تاریخشون گذشته .

خدایی که هستی یا نیستی ببین من هستم اگه تو هستی بگو کجایی اگه نیستی بیا تا پیدات کنم تا بسازمت و گوشه ی اتاقم بزارمت تو به من خیره شوی و من به تو  که سخت دلم گرفته
قلبم زیر این همه دویدن ها و نرسیدنها جوری فشرده میشه که نفسم بالا نمیاد کاش همون لحظه بایستی و این داستانی که امید داشتم روزی زیبا تموم میشه با همین تلخی ها تمومش کنی.