دلم میخواد مثل بچه ها باشم.
چیزهای کوچیک منو خوشحال کنه.
به چیزی فکر نکنم و در لحظه زندگی کنم.
مثل بچه ها تمام احساسم آشکار باشه نه اینکه عاقلانه رفتار بشه و گاهی به فراموشی سپرده بشه.
گاهی عجیب از آدم بزرگ بودن خسته میشم.
از داشتن دغدغه های زیاد کلافه میشم
میخوام بچه باشم که از شدت بازی کردن و لذت بردن خسته بشم.
گاهی دلم می خواهد بگریزم
گاهی آنقدر بدم می آید
که حس می کنم باید رفت
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم... بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم، کجا بروم؟
"سید علی صالحی"
خوابهایم تو را تعبیر میکنند.
نزدیکم میشدی،
اما دورتر از خیالم بودی.
در این بیداری پر از آشوب
ای تمام آرامشم
تنها تو بمان
من به راه خود باید بروم
کس نه تیمار مرا خواهد داشت
در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار
گرچه گویند نه
اما
هرکس تنهاست
آن که میدارد تیمار مرا، کار من است
من نمیخواهم درمانم اسیر
صبح وقتی که هوا شد روشن
هرکسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا
که در این پهنهور آب،
به چه ره رفتم و از بهر چهام بود عذاب
"نیما یوشیج"