گاه میشکند
گاه دلگرم میشود
گاه دلسرد
گاهی هم فرو میریزد در خود
فصلهای درون آدمی،
گاه در یک ثانیه تغییر میکنند
آدمی،
زاده ی احساس است.
عارف محسنی
شکستم
خورد شدم
جای زخمی کهنه باز شد
عمیق تر شد
تازه تر شد
کسی نمیفهمد درد مرا
گاهی مرگ تنها راه تسکین است
خسته ام...
چقدر تنها بودم و تنهاتر شدم.
حرفی نمانده
حرفها میان بغضها خفه شدن
انگار مغزم یخ زده
خودم،
احساسم،
تو یاس و انزوا حبس شده...
و چیزی منو به تباهی میکشونه
عمریست برای من ماندنهای تپنده و رفتنهای پر از بی تابی چیزی جر تکرار تنهایی با دردهای کشنده نیست.
تنهایی با بودن های بدون حضور
پر شدن لحظات دلتنگیست...
کنارمی و پس میزنمت
چه روزهایی باهم سر کردیم چه راحت بین ما رو خراب کردن
و چه خوش باور بودم که دور از تو زندگی بهتری دارم
باید باز هم تو را به آغوش بکشم هر چند تلخ و ناسازگار
ثانیه ها و نفس به نفس روزها و شبهای زیادی باهم سپری کردیم.
تو بودی که گوشه ی اتاق به من خیره میشدی ...زیر نور کم اتاق گاهی دیده نمیشدی گمت میکردم بس که مست کشیدن نقاشی بودم.
تنهایی! با تو چه دنیای کوچک و بی خبری داشتم
بارها دست و پا زدی و ندیدمت
نخواستم که ببینم
از تو دور شدم که دنیایم را بزرگ کنم
دست و پا زدم کسی آرامم نکرد
بیا که دلگیرم
از جماعتی که بینمون رو خراب کردن
که نفسم بگیره
تا بی قرار بشم
تنهایی! بیا و با من بساز
ما همیشه با هم هستیم
از ابتدا تا انتهای این زندگی
ما بدترین روزها رو باهم تو سکوت با گریه و فریادهایی که خفه شدن پشت سر گذاشتیم.
سرسخت شدیم
تنهایی بیا و با من بساز