گفته بودی تا آدمیت فاصله داری تو این فاصله رو برام کم کن!
کجایی تا برایت بگویم
تو فاصله ای نداشتی تا آدمیت! بعد تو کسانی رو دیدم که راهشان حتی به آدمیت نمیرسید هر چه میرفتن دورتر میشدن از آدمیت.
هیچ وقت عوض نشدی با همون کیفیت اول و مشتاق تر و بیشتر دوستم داشتی.
ترسم از عشق بی نهایتت بود یا از خودم!
کاش میدونستی سرسخت بودنم از کجاست! من پر از اتفاقاتی هستم که ته دلمو خالی میکنه.زندگیم خالی بود از خوبی ها تو مثل خوابی شیرین بودی که باید بیدار میشدم و باز میان تلخی ها فرو میرفتم.
کاش میدونستی چه روزها و لحظات جهنمی داشتم.
بگذار فردا از راه برسد بعد از آفتاب حرف میزنیم اینجا که ایستادیم هر دو در تاریکی هستیم نه تو طلوع را دیدی نه من پس برایم از چیزی که ندیدی حرف نزن...
مرا زیر سرزنشهایی که خودت سالها به دوش میکشی له نکن ...من و تو نیازی به اثبات وجود یکدیگر نداریم...کمی منصف باش وبیش از این مرا با حرفهایی که درد را نمیفهمد آزار نده....
هیچ جا نمیتونم برم چون حوصله هیچ کس رو ندارم...کتابخونه رو دوست دارم آرامش وصف ناپذیری داره کسی باهات کاری نداره تو هستی ودنیای کتاب هر وقت میام بیشتر کتابهای روانشناسی برمیدارم احساس میکنم به حرفهای خوب و امیدوار کننده نیاز دارم هر چقدر هم واقعیت نداشته باشه یا کتابهای شعر که حس خوبی رو منتقل میکنن گاهی هم کتابدار خودش بهم پیشنهاد میده چه کتابی بخونم یه بار کتاب جنایی بهم داد و گفت کتاب خوبیه گفتم فکر کنم خوشم نیاد گفت حالا تو بخون خوندم و کلی خوشم اومد هر چی فکر میکنم اسم کتاب یادم نمیاد ازش تشکر کردم کتابهایی که میخواستم یا نبودن یا برده بودن یا چند جلدی بود برای همین کتابدار گاهی برام کتاب کنار میزاشت یادم نمیره کتاب جان شیفته رو گرفتم تا جلد دو رو خوندم هر چی صبر کردم جلدهای بعدیش نیومد و بیخیال شدم یه بار هم بهم کتاب کلیدر رو پیشنهاد دادن دیدم چند جلدیه بیخیال شدم چون میدونستم مثل جان شیفته نصفه نیمه می مونه کتابهای نقاشی یا نمایشنامه ها رو هم دوست داشتم چند تا مجله هم برمیدارم و میرم بالا تا عصر اونجا می نشستم تا قبل اینکه هوا تاریک بشه باید برمیگشتم خونه... گاهی که چشمام خسته میشد کنار پنجره می ایستادم و توپارک رو نگاه میکردم این حال و هوا رو دوست داشتم تو سکوت غرق در دنیای کتابها تمامش رو تصور میکردم و خودمو جای شخصیتهای کتاب میزاشتم چون راهم دوره همیشه سعی میکنم پول کرایه امو جمع کنم تا بتونم یه روز در میون بیام... آرامش و سکوت کتابخونه رو دوست دارم خیلی به این آرامش نیاز دارم چیزی که همیشه دنبالش بودم رو فقط تو کتابخونه پیدا میکنم.
دلم نمیخواد به اون خونه برگردم دوست داشتم جای اون کتابدار ها بودم یا یکی از اون کتابهای تو قفسه حتی اگه خونده نشم
حالم خوب است با وجود شکستها و سختی های بسیار... خوبم...اما...
درها را بستم.
پنجره های خیالم را قفل زدم از هیچ کجا نمیتواند وارد شود...
گوشهایم دیگر او را نمیشنوند
حرفهایم میان انبوهی از غصه حبس شدن...
زمان زیادی دلخوش رویایش بودم
انتهای کوچه دیدمش که باز به خانه ی ما نرسید...
اینبار با دستهای خالی و چشمانی بسته رفت...
برای تمام بزرگیش که هیچ وقت اندازه ی من نشد اشک ریختم...
دیشب تمام حسرتهایم را بالا آوردم...
دیگر منتظرش نخواهم ماند
دلم سالهاست پی دستانش میرود
دستی ندیدم تنها خودم را دلداری میدادم...
نبودنها و ندیدنها برایم عادت شده
ای بی نیاز از من...
ای پر از حرفهای تنهاییم...
من
با تمام تلخی ها هر روز بزرگتر میشوم...
و
روزی پرواز خواهم کرد...
دامن زندگیمان پر است از اتفاقاتی که ناخواسته افتاد و مجبور شدیم یا مجبورمان کردند که برداریم و اعتراض هم نکنیم...دست چین خودمان نبود هر چه بود حسابی ماند و گندید بعدش افتاد و گند زد به همه چیز...
دیگر منتظر نمی مانم...
ترجیح میدهم اتفاقات دست چین خودم باشد بد و خوبش هم پای خودم.