-
آدمیت
سهشنبه 4 تیر 1398 20:50
گفته بودی تا آدمیت فاصله داری تو این فاصله رو برام کم کن! کجایی تا برایت بگویم تو فاصله ای نداشتی تا آدمیت! بعد تو کسانی رو دیدم که راهشان حتی به آدمیت نمیرسید هر چه میرفتن دورتر میشدن از آدمیت. هیچ وقت عوض نشدی با همون کیفیت اول و مشتاق تر و بیشتر دوستم داشتی. ترسم از عشق بی نهایتت بود یا از خودم! کاش میدونستی سرسخت...
-
طلوع...
سهشنبه 4 تیر 1398 20:44
بگذار فردا از راه برسد بعد از آفتاب حرف میزنیم اینجا که ایستادیم هر دو در تاریکی هستیم نه تو طلوع را دیدی نه من پس برایم از چیزی که ندیدی حرف نزن... مرا زیر سرزنشهایی که خودت سالها به دوش میکشی له نکن ...من و تو نیازی به اثبات وجود یکدیگر نداریم...کمی منصف باش وبیش از این مرا با حرفهایی که درد را نمیفهمد آزار نده....
-
کتابخونه
شنبه 1 تیر 1398 23:02
هیچ جا نمیتونم برم چون حوصله هیچ کس رو ندارم...کتابخونه رو دوست دارم آرامش وصف ناپذیری داره کسی باهات کاری نداره تو هستی ودنیای کتاب هر وقت میام بیشتر کتابهای روانشناسی برمیدارم احساس میکنم به حرفهای خوب و امیدوار کننده نیاز دارم هر چقدر هم واقعیت نداشته باشه یا کتابهای شعر که حس خوبی رو منتقل میکنن گاهی هم کتابدار...
-
حالم خوب است...
پنجشنبه 30 خرداد 1398 00:58
حالم خوب است با وجود شکستها و سختی های بسیار... خوبم...اما... درها را بستم. پنجره های خیالم را قفل زدم از هیچ کجا نمیتواند وارد شود... گوشهایم دیگر او را نمیشنوند حرفهایم میان انبوهی از غصه حبس شدن... زمان زیادی دلخوش رویایش بودم انتهای کوچه دیدمش که باز به خانه ی ما نرسید... اینبار با دستهای خالی و چشمانی بسته رفت......
-
اتفاقات دست چین شده...
پنجشنبه 30 خرداد 1398 00:53
دامن زندگیمان پر است از اتفاقاتی که ناخواسته افتاد و مجبور شدیم یا مجبورمان کردند که برداریم و اعتراض هم نکنیم...دست چین خودمان نبود هر چه بود حسابی ماند و گندید بعدش افتاد و گند زد به همه چیز... دیگر منتظر نمی مانم... ترجیح میدهم اتفاقات دست چین خودم باشد بد و خوبش هم پای خودم.
-
آشوب
پنجشنبه 30 خرداد 1398 00:51
دلم آشوب است مثل تمام بچگی هایم و تمام روزهایی که بی تو سپری شد... تا صبح بی صدا به خود می پیچیم ... به تو که میرسم احساس خفگی میکنم راه گلویم را می بندی... چگونه میتوانم فراموشت کنم وقتی زخمهایم تو را بیاد می آورند...
-
چگونه ای؟...
پنجشنبه 30 خرداد 1398 00:42
ابن سیرین، کسی را گفت: «چگونه ای؟» گفت: «چگونه است حال کسی که پانصد درهم بدهکار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟» ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم با خود آورد و به وی داد و گفت: «پانصد درهم به طلبکار ده و باقی را خرج خانه کن، و لعنت بر من اگر پس از این حال کسی را بپرسم!» گفتند: «مجبور نبودی که قرض و خرج او را...
-
خواب
پنجشنبه 30 خرداد 1398 00:40
خوابهایم تو را تعبیر میکنند. نزدیکم میشدی اما دورتر از خیالم بودی.
-
دردیست اندر دل
شنبه 25 خرداد 1398 12:07
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد منجم طالع بخت مرا از برج بیرون کن که من بد طالعم ترسم ز آهم آسمان سوزد سعدی
-
...
پنجشنبه 23 خرداد 1398 14:20
به یکباره فرو ریختم شدم ته نشین روزهای خوش از یاد رفته
-
کوچ
جمعه 17 خرداد 1398 01:42
کوچ میکنم جایی که نشانی از من و تو و تمام آنها که مارا به بند افکارشان کشیدن نباشد ذهنم پر است اما خالی از خیال تو دیگر نه خاطره ای ماند نه یادی چه شیرین و چه تلخ